خرید بک لینک
کاش بمیرم که دیگه طاقت ندارم.

دارم له میشم.

همهش به این فکر میکنم که رگمو بزنم. اما بعد میترسم. حتی مرگ هم منو پس میزنه.

دارم دیوونه میشم.

احساس میکنم هیچی برام نمونده.

نفسم بند میاد مدام. تو تب میسوزم و میخوابم. اما بعد که بیدار میشم و میبینم زندهام، زار میزنم که چرا تموم نمیشه.

برچسب: نویسنده: حسین دادخواه تاريخ: يکشنبه 28 بهمن 1397 ساعت: 23:31

گریه کنی اما پشت گوشی، ایموجی خنده بفرستی واسه دوستات.

مزخرفتر از این شکلی زندگی کردن هم وجود داره؟

اینکه نداشته باشی کسی رو تا حتی کوچکترین دردهای دلت رو بهش بگی.

برچسب: نویسنده: حسین دادخواه تاريخ: يکشنبه 28 بهمن 1397 ساعت: 23:31

حرف زیاده و حس نوشتن نیست. گرچه دستم هم درد میکنه و شده مزید بر علت.

چرا هیچ وقت اونی نمیشه که ما میخوایم!!؟

برچسب: نویسنده: حسین دادخواه تاريخ: يکشنبه 28 بهمن 1397 ساعت: 23:31

قاتی کردمینی مخم قاتی کردهانگار هیچی برام مهم نیست دیگهخسته شدمخیلی خسته شدممیلیونها چیز مختلف داره به اعصابم فشار میارهتحملم تموم شدهدرواقع دیگه تحملی باقی نمونده.یا از دانشگاه انصراف میدم یا همین

برچسب: نویسنده: حسین دادخواه تاريخ: يکشنبه 28 بهمن 1397 ساعت: 23:31

حسش یه جوریه که نمیدونی میخوای بخوابی یا بیدار بمونی. یعنی انگار میمونی بین رفتن و نرفتن. بین بستن چشمات و باز نگهداشتنشون. خندهت که بگیره، حتی اگر الکی هم باشه از ته دل میخندی. تا جایی که دیگه ا

برچسب: نویسنده: حسین دادخواه تاريخ: يکشنبه 28 بهمن 1397 ساعت: 23:31

عجب وضعیتی شده.می خوام بنویسم. یعنی الان می خوام بنویسم. منظورم اینه که رفتم لپ تاپو برداشتم از رو میز و اومدم رو کاناپه توی هال نشستم تا بنویسم. یه همچین چیزی می خواستم. می فهمی؟دارم می گم دلم خواست

برچسب: نویسنده: حسین دادخواه تاريخ: يکشنبه 28 بهمن 1397 ساعت: 23:31

می دونی بهم چی گفت اون روز؟

وقتی بعد از اینهمه وقت برگشت و نگام کرد؟

گفت پاک کن هرچی که نوشتی تو وبلاگت. گفت همه شو خوندم و پاکشون کن.

گفت چیه این چیزا که نوشتی؟

سرتاسر خوشحالی شدم. همه شو خونده و براش هم مهم بوده.

می دونم براش مهمه اما پاک نمی کنم. می خوام یادم بمونه که وقتی نبود، چقد درد داشتم.

می خوام یاد هردومون بمونه که نبودنش واسه جفتمون دردآوره.

حتی اگر بودنش پر از سختی باشه، باز می ارزه به اونهمه نبودن.

برای من که می ارزه.

برچسب: نویسنده: حسین دادخواه تاريخ: يکشنبه 28 بهمن 1397 ساعت: 23:31

امروز یه ایستگاه زودتر از اتوبوس پیاده شدم تا برم از بانک پول بگیرم و تاکسی سوار شم. صبح یادم رفته بود از بابا پول نقد بگیرم برا تاکسی. یه هو یادم افتاد که حتی تو بانک هم پول ندارم و برا همین کلی راه

برچسب: نویسنده: حسین دادخواه تاريخ: يکشنبه 28 بهمن 1397 ساعت: 23:31

دیشب بازم یه دل سیر گریه کردم.نمی دونم حکمتش چیه تا میام یه کم رنگ آرامش ببینم، باز گند میخوره به همه چی.یکی از دوستام میگه تو صبرت زیاده و قوی هستی. می گه هرکسی نمیتونه طاقت بیاره ولی تو میتونی.ن

برچسب: نویسنده: حسین دادخواه تاريخ: يکشنبه 28 بهمن 1397 ساعت: 23:31

امروز سر کلاس یه موضوعی اومد تو ذهنم که میخواستم دربارهش بنویسم. منتها بعدش یادم رفت.حتی تو ایستگاه اتوبوس هم یه چیز دیگه اومد به ذهنم. ولی بازم یادم رفت!خیلی جالبه یادم میمونه که قرار بوده یه چیزی

برچسب: نویسنده: حسین دادخواه تاريخ: يکشنبه 28 بهمن 1397 ساعت: 23:31

صفحه بندی