دارم له میشم.
همهش به این فکر میکنم که رگمو بزنم. اما بعد میترسم. حتی مرگ هم منو پس میزنه.
دارم دیوونه میشم.
احساس میکنم هیچی برام نمونده.
نفسم بند میاد مدام. تو تب میسوزم و میخوابم. اما بعد که بیدار میشم و میبینم زندهام، زار میزنم که چرا تموم نمیشه.
برچسب:
نویسنده: حسین دادخواه
مزخرفتر از این شکلی زندگی کردن هم وجود داره؟
اینکه نداشته باشی کسی رو تا حتی کوچکترین دردهای دلت رو بهش بگی.
برچسب:
نویسنده: حسین دادخواه
چرا هیچ وقت اونی نمیشه که ما میخوایم!!؟
برچسب:
نویسنده: حسین دادخواه
برچسب:
نویسنده: حسین دادخواه
برچسب:
نویسنده: حسین دادخواه
برچسب:
نویسنده: حسین دادخواه
وقتی بعد از اینهمه وقت برگشت و نگام کرد؟
گفت پاک کن هرچی که نوشتی تو وبلاگت. گفت همه شو خوندم و پاکشون کن.
گفت چیه این چیزا که نوشتی؟
سرتاسر خوشحالی شدم. همه شو خونده و براش هم مهم بوده.
می دونم براش مهمه اما پاک نمی کنم. می خوام یادم بمونه که وقتی نبود، چقد درد داشتم.
می خوام یاد هردومون بمونه که نبودنش واسه جفتمون دردآوره.
حتی اگر بودنش پر از سختی باشه، باز می ارزه به اونهمه نبودن.
برای من که می ارزه.
برچسب:
نویسنده: حسین دادخواه
برچسب:
نویسنده: حسین دادخواه
برچسب:
نویسنده: حسین دادخواه
برچسب:
نویسنده: حسین دادخواه